کلبه هایی سرد و خاموش، با دست هایی ترک ترک و پینه بسته.

این کوچه های باریک، روایت رنج های توست؛ وقتی که نمی دانی سفره خالی ات را چگونه بر کودکانت بگشایی.

به ریگزاران داغ دلت می اندیشم؛ به تو که روح فسرده ات را به دندان گرفته ای و شب های بی مهتابت را هیچ چراغی روشن نمی کند.

آمده ام که دستان خاکی ات را در دست های مهربانی ام بگیرم تا روزهای سردت را خورشید امید، چراغان کند.

آمده ام تا آفتاب را بر سفره های عشق، قسمت کنیم.

بازدیدها: 132

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • در این کلبه های سرد نور خدا بیشتر است و وقتی دستان پر مهر یاریگر گرمای محبت را سرازیر می کنند این نور آنان را فرا خواهد گرفت و خدایی می شوند/چقدر به همنشینی با آنان نیازمندیم و چقدر لذت بخش و زیباست/یا مهدی ادرکنی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

شانزده − 9 =

فهرست