اللّٰهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَّةِ بْنِ الحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبائِهِ فِي هٰذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلِيلاً وَعَيْناً حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيها طَوِيلاً . . .

وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‌: و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى کنید. (مائده۲)

دلنوشته ها

موسسه خیریه نیک گستر وصال

دنیای ما

ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ؛ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻭ ﺗﺸﻨﻪ.. ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ… ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ
موسسه خیریه نیک گستر وصال

فقر و جنگ

ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﺴﺘﯽ؛ ﻭ ﺟﺎﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻫﺎﯾﺖ؛ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ…!!! ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ
مسافر_کلوچه_فرودگاه

مسافر

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود
رستوران_شام_مادر_همسر

شام دونفره

پس از ۲۱ سال زندگی مشترک ، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای
خودرو_شهیدآوینی_راننده

خدایا ما رو می رسونی ؟؟؟

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم
شهر_قارون_شکرگزاری_الهی

شکرگزار باشیم!

این مطلب جالب رو بخونید تا ارزش دارایی های اکنون خودتون رو بدونید. “قارون ‏” ﻫﺮﮔﺰ
کشتی_طوفان_جزیره_خداوند

لطف خداوند

روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد. از تمامی مسافرین فقط دو نفر زنده ماندند
وصیت نامه_ثروتمند_فقیر

وصیت نامه

مرد ثروتمند بدون فرزندی که به پایان زندگی اش رسیده بود کاغذ و قلمی برداشت تا
دارو_سم_مهربانی_محبت_مادرشوهر

داروی محبت!

دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید
خانه_نجار_پیرمرد_زندگی

این داستان ماست

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود
اسب_سفر_مرد_مریض_دنیا

اسبی برای سفر

پيرمردی ‏ مى‏ خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏ی برای رفتن نداشت. .. به هر حال
پرنده_بال_پریدن_امام علی علیه السلام

بالهای پریدن

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت
کودک_پارک_بازی_خدا

بازی کودکانه

مادری چند فرزند داشت،درحالی که به کارهای خانه رسیدگی میکرد با اسباب بازی و شیرینی،کودکان خود
میوه_سرما_کمک_مستحق

شب چله

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن
پیرمرد_نابینا_کمک_مهربانی

پیرمرد و دخترک

پیرمرد از دخترک کوچک پرسید: – غمگینی؟ – نه. – مطمئنی؟ – نه. – چرا گریه
گل فروش_مهربان_کمک_خشم

فرشته کوچک مهربان

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه
شانه_یاری_کمک_گریه

مهم ترین عضو بدن !

وقتی بچه بودم، مادرم همیشه عادت داشت از من بپرسه که کدام عضو مهمترین عضو بدن
ترافیک_دلنوشته_شلوغ_کودک کار

در حوالی همین شهر

در حوالی همین شهر کودکانی را می‌بینی که در آتش افیون آدمیانی سوخته‌اند که خود قربانی
محبت_کودک

بیشمار محبت

مواظب همدیگه باشیم ! از یه جایی بــه بعد دیگه بزرگ نمیشیم؛ پیر میشیم ! از
چراغ_فقر_گل_مادر

آقا گلی بخر …

قرمز شده چراغ و همه ایستاده اند پشت ِچراغ ِ قرمز ِ این شهر ِپر گناه