بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجک الشریف

دانشمند محترم جناب آقای صدرالدین محلاتی مقاله ای در شماره ۱۸۴۷ روزنامه پارس شیراز مورخ پنج شنبه  ۲۴ خرداد ماه ۱۳۳۵ ش درباره این قضیه… نوشته اند که قسمت هایی از آن مورد نظر است و اینجا نقل می شود:
این مرد، موسوم به کربلایی محمد کاظم کریمی و از اهل ساروی اراک است. سنش در حدود هفتاد سال و پدرش عبدالواحد، و شغلش رعیتی است. او مردی است بی سواد و عامی، و هیچ گونه توانایی بر نوشتن و خواندن ندارد؛ ولی به طرز شگفت آوری که داستان آن را ذیلا نقل می نماییم حافظ تمام قرآن، با تمام اعراب و بناء آن صحیحا می باشد.
این شخص عدد آیه های هر سوره از قرآن مجید را می داند. و عجیب این است که تا یکی از آیات یا جمله های مشابه را می خوانند، بدون فکر و تردیدی می گوید که در این سوره چند جای آن این آیات مشابه، و یا این جمله های مشابه است!
عجیب تر از آن این که هر قرآنی با چاپ های مختلف و متنوع به دست او بدهند و آیه ای را از او بخواند که پیدا کند، به فوریت قرآن را باز می نماید و با یک برگ برگردانیدن به طرف راست یا چپ آیه خواسته شده را نشان می دهد…!
عده زیادی… او را مورد آزمایش قرار می دهند و قرآن های طبع مختلف و حتی قرآن های خطی کوچک و بزرگ آورده می شود، و هر کس که قرآنی را که در نزد خود داشته، و حتی قرآن های جیبی را، بیرون می آورند و علاوه بر این که او را به خواندن آیات مختلفه از سوره های مختلف آزمایش می کنند، و مثلا از او می پرسند که «لعلکم تفلحون» در فلان سوره در آخر چند (آیه) است؟ او بدون تردید و تفکر جواب می دهد و می گوید: آخر آیه به تعداد فلان، و در عدد فلان است!
و نیز بعضی ها عمدا در اعراب و بنای آیه ای تغییری می دهند، و او می گوید: این نحو غلط است، و هر آیه را در هر قرآنی به هر نحوی که از او می خواهند قرآن را می گیرد و به همان ترتیب که گفتیم باز می کند و نشان می دهد.
… اشخاصی که نوعا منکر این گونه خوارق عاداتند با آزمایش های گوناگون وی را امتحان می نمایند و موجب اعجاب همه می شود.
بنده او را با انواع و اقسام امتحانات آزمایش نمودم. آیه را غلط می خواندم؛ وی می گفت: نه، این درست نبود و این طور است. تعداد جمل مکرره در یک سوره را از او می پرسیدم؛ فورا می گفت چند است.
چندین نوع قرآن به چاپ های مختلف را حاضر نمودم و از اواسط و اوایل قرآن آیه ای را در نظر می گرفتم و قرآنی را به او می دادم؛ بلافاصله آن را می گشود و آیه منظور را نشان می داد؛ بطوری که من دچار عبرت می شدم…
از طرف چندین نفر اشخاص مختلف که فعلا در نظرم نیستند نیز مورد آزمایش قرار گرفت که همگی دچار حیرت گردیدند؛ زیرا اگرچه حافظ قرآن شاید بسیار باشند، ولی به این نحو که بدون فکر و تأمل بگوید آیه چندم فلان سوره و یا فلان جمله چند بار در فلان سوره تکرار شده، و پیدا کردن فوری هر آیه ای را که بخواهند آن هم از چنین مردی عامی و امی شاید منحصر به فرد باشد…
بنده چون این وضع را (از) این مرد دیدم و به تازگی او را مشاهده کردم… از او درخواست کردم که داستان خود را برای من نقل کند. اینک آن چه از او شنیدم…:
«در چندین سال پیش از در ده یعنی ده ی که در آن رعیتی می کردم روزی واعظی در حین وعظ می گفت که: نماز در ملک شخصی که زکاه نمی دهد باطل است.
این حرف در من اثر کرد. زیرا می دانستم که آن ملکِ مردی نیست که زکاه بدهد. از این جهت به پدرم گفتم که من در این ملک نمی توانم توقف کنم زیرا من نماز می خوانم و تمام نمازهای من باطل است، و من از این ده بیرون می روم.
هرچه پدرم اصرار کرد که بمانم و می گفت: تو از کجا می دانی که او زکاه نمی دهد؟ من چون قطع داشتم و می دانستم که صاحب ملک اعتنایی به دادن زکاه ندارد، اصرار پدرم را نپذیرفتم. لذا با اکراه و بالاجبار از آن ده بیرون آمدم، و برای معیشت خود عملگی راه بین قم و اراک را قبول نمودم و روزی سی شاهی مزد به من داده می شد، و من با این مبلغ استعاشه می کردم.
سه سال بدین منوال گذشت. روزی مالک من، کسی را نزد من فرستاد و گفت: من اکنون زکاه می دهم؛ بیا در همان ملک مشغول کار باش. اگر هم نخواهی که برای من رعیتی کنی، زمینی به تو می دهم، بذر هم می دهم؛ برای خود کشت کن. من تحقیق نمودم؛ معلوم شد که وی زکاه می دهد. از این جهت به ملک مزبور برگشتم مالک ملک بذر دَه مَن زمین به من داد و یک بار گندم، تا بدین وسیله کشت نموده امرار معاش نمایم.
من ده من گندم را برای بذر برداشتم و نصف بقیه را برای معاش خود نگه داشته، نصفه دیگر را برای فقرای آن ده و ارحام خویش تقسیم نمودم. در نتیجه این کار خداوند به زراعت من برکت داد و ده بار گندم از زراعت عایدم شد. باز به همان نحو شروع به کار کردم. یعنی ده من گندم برای بذر نگه داشته نصف بقیه را خودم برداشتم و مابقی را به فقرای ده دادم.
روزی در موقعی که حاصل مرزعه را بریده و خرمن کرده بودم به قصد باد دادن گندم از منزل خارج شدم. اتفاقا در آن روز به هیچ وجه باد نمی ورزید. تا ظهر هرچه کوشش کرده به انتظار نشستم نتوانستم گندمی به دست آورم. ناگزیر دست خالی به قلعه مراجعت کردم. در بین راه یکی از فقرا که هر ساله در منافع زراعت من سهیم بود رسید و گفت: کربلایی محمد کاظم، من امشب هیچ گندم ندارم و زن و فرزندانم نان ندارند… خجل شدم که داستان آن روز خود را به او بگویم.
گفتم: به چشم، و باز به سوی خرمن بازگشتم، ولی چه سود که بادی نمی وزید! برای این که نان شب خانواده این فقیر تأمین شود با زحمت زیاد به وسیله دست مقدار گندمی را از کاه جدا نمودم و به سختی به هوا کردم، تا مختصری گندم به دست آورده در منزل آن شخص بردم. و چون خسته بودم، در میدان گاهی که جلوی دو امامزاده نزدیک قلعه، به نام امامزاده باقر و امامزاده جعفر، واقع است روی سکویی نشستم. در این وقت دو نفر سید جوان پیدا شده به من رسیدند.
یکی از آن دو به من گفت: کربلایی محمد کاظم، این جا چه می کنی؟
گفتم: خسته ام و رفع خستگی می کنم.
همان سید به من گفت: بیا برویم فاتحه بخوانیم. من هم قبول کردم. آنان در جلو، و من هم در عقب به سوی داخل امامزاه رهسپار شدیم. آنان شروع به خواندن چیزی کردند، که من نمی فهمیدم چه می خوانند. و من ساکت ایستاده بودم.
یکی از آنان گفت: کربلایی محمد کاظم، چرا تو چیزی نمی خوانی؟
گفتم: آقا، من سواد ندارم؛ نمی توانم چیزی بخوانم؛ من گوش می دهم. آنان از فاتحه خوانی در این امامزاده فراغت یافته به سوی امامزاده دیگر رفتند و من هم در عقبشان روان شدم. آن ها باز شروع به خواندن چیزی کردن که من به علت بی سوادی نفهمیدم ولی در این هنگام چشمم به سقف امامزاده دوخته شده بود. ناگاه دیدم در اطراف بقعه نقش و نگاری پدیدار است که پیش از این اثری از آن ها نبود.
در حیرت بودم که یکی از آن دو سید باز به سوی من آمد و گفت: چرا نمی خوانی؟
گفتم: آقا، من که سواد ندارم.
دست پشت شانه ام گذاشت و به سختی مرا تکان داد و گفت: بخوان. چرا نمی خوانی؟ و این جمله را تکرار می نمود.
من متوحش شدم. ناگاه آن سید دیگر به نزد من آمد و به ملایمت دست به پشت شانه ام زد و گفت: بخوان؛ می توانی بخوانی. بخوان؛ می توانی بخوانی.
من از وحشت به روی زمین افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد؟ وقتی به هوش آمدم و دیدم از آن نقش و نگارها در اطراف بقعه چیزی نیست و همان وضع ساده سابق را دارد، ولی آیات و سوره های قرآن در قلب من مثل سیل جاری است. از بقعه بیرون آمدم و چون دیدم نزدیک غروب است، برای آن که نماز بخوانم (خود را آماده می کردم.) در این وقت مردم اطراف بقعه به من با تعجب نگریستند و گفتند: کربلایی محمد کاظم کجا بودی؟
گفتم: در بقعه فاتحه خوانی می کردم.
گفتند: تو دو روز، یا یک روز (است) است (تردید از بنده است) پیدایت نیست و عقب تو می گردند. من فهمیدم که در این مدت در حال بیهوشی بوده ام. و از آن زمان این چنین که می بینید هستم.»
این است چیزی که بنده خودم شخصا از این مرد مشاهده کردم و شنیدم و عده ای نیز که از حال این مرد اطلاع پیدا کرده اند زیادند؛ مِن جمله عده ای از نویسندگان و دانشمندان، و این مرد اکنون بدون هیچ گونه اظهار، و هرگونه داعیه ای مانند مردم عادی به رعیتی خود ادامه می دهد…

بازدیدها: ۵۵

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (2 رای, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شش + 6 =