صدقه را فراموش نکیند که اثرش معجزه آساست

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجک الشریف

صاحب بن عباد شخصی دانشمند و سخاوتمند بود صدها تن بر سر خوان و سفره اش بهره مند می شدند. در همان آغاز کودکی که برای درس خواندن به مسجد می رفت هر روز صبح یک دینار مادرش به او می داد و به او می گفت: مادرجان این پول رابه اولین مستمندی که برخورد کردید صدقه می دهی، این کار برای او از همان ابتدا یک سنت حسنه ای شده بود هیچ گاه سفارش مادرش را فراموش نمی کرد از آن جائی که انسان ممکن است فراموش کار شود و یادش برود خادم خود را هم به عنوان مسئول این کار انتخاب کرد به او سپرد که شما باید همه شب یک دینار در زیر تشک خواب من بگذراید. خادم فرمان عباد را اجرا می کرد اتفاقا شبی خادم هم فراموش کرد که این کار را انجام دهد صاحب خانه از خواب بیدار شد دید پول در زیر تشک نیست این کار را به فال بد گرفت با خود گفت عمرم فرا رسیده که خادم از گذاشتن دینار و درهم غفلت نموده، دستور داد آن چه در اتاق خوابش هست همه را به جبران فراموشی کردنش صدقه بدهند به اولین فقیری که ملاقات کنند.
وسائل خواب و آسایش عباد تماما از پارچه های دیبا بود. خادم بنابر فرمان عباد تشک، رختخواب، پشتی، بالش و همه را جمع کرده از خانه بیرون برد ناگهان دید یک خانمی دست شوهر کور خود را گرفته می برد خادم پیش رفته گفت: مقداری وسائل آسایش خواب در نزد من موجود است شما آن را قبول می کنی؟
مرد فقیر پرسید: آن هاچیست؟
خادم گفت: تشک دیبا، لحاف دیبا، بالش دیبا، پشتی های دیبا، به مجرد شنیدن این ها مرد فقیر بی هوش گردید و به زمین افتاد، عباد را خبر دادند که چنین مشکلی پیش آمده فورا خود را رسانید دستور داد که آب بر سر و صورتش بریزند تا به هوش آید بعد از دقایقی حالش خوب شد و بهوش آمد.
عباد پرسید: چرا این طور شدی مگر قبلا بیمار و مریض بودی.
گفت: خیر، من مردی آبرومند بودم ولی مدتی است که تهی دست شدم از این خانم، دختری دارم، که به حد بلوغ و رشد رسید، کسی او را خواستگاری کرده برای مسئله جهیزیه و ازدواجشان حدود دو سال است که مشکل دارم، در این مدت هر چه توانستم صرفه جویی از نظر خوراک و لباس و غیره نمودم مقداری برای او اسباب و جهیزیه تهیه نموده، اما شب گذشته زنم می گفت باید برای دخترم رختخواب و تشک و بالش دیبا بخرید، هرچه او را نصیحت کردم که این نابینا از کجا بیاورد بلکه او را از این مسئله منصرف کنم نپذیرفت بالاخره بر سر همین مسئله بین او و من جدال و نزاع لفظی پیدا شد، به او گفتم: فردا صبح دست مرا گرفته از منزل بیرونم کن تا من از این جا بروم به مجرد بیرون آمدنم از خانه برخوردم به خادم شما این سخن را که به من گفت ناگهان بی هوش شدم.
عباد چنان تحت تأثیر این پیش آمد غیر منتظره واقع گردید که اشک از دیدگانش فرو ریخت دستور داد نه تنها رختخواب و تشک دیبا بلکه باید تمام زندگی او کما کیفا آراسته و تکمیل گردد بدون هیچ نقصی و به اندازه شوهر دادن دختر وزیر تهیه گردد و یک سرمایه نسبتا خوبی هم برای همسرش داد تا بتواند شغل مناسب زندگی خود را انتخاب نماید و محتاج هیچ کس نشوند و با عزت و آبرومندی در کنار همدیگر زندگی کنند.

 

داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن

نویسنده : معصومه بیگم آزرمی

بازدیدها: ۵۹

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (هنوز به این مطلب امتیازی داده نشده)
Loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 − چهار =