فروردین ۱۷, ۱۳۹۹
مسافر_کلوچه_فرودگاه

مسافر

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت کتابی […]
دی ۲۰, ۱۳۹۸
رستوران_شام_مادر_همسر

شام دونفره

پس از ۲۱ سال زندگی مشترک ، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست […]
دی ۱۸, ۱۳۹۸
خودرو_شهیدآوینی_راننده

خدایا ما رو می رسونی ؟؟؟

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط راه که […]
دی ۱۶, ۱۳۹۸
شهر_قارون_شکرگزاری_الهی

شکرگزار باشیم!

این مطلب جالب رو بخونید تا ارزش دارایی های اکنون خودتون رو بدونید. “قارون ‏” ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ،ﮐﺎﺭﺕ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ […]
دی ۱۴, ۱۳۹۸
کشتی_طوفان_جزیره_خداوند

لطف خداوند

روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد. از تمامی مسافرین فقط دو نفر زنده ماندند که به سختی خود را به جزیره ای رساندند. یکی […]
دی ۱۲, ۱۳۹۸
وصیت نامه_ثروتمند_فقیر

وصیت نامه

مرد ثروتمند بدون فرزندی که به پایان زندگی اش رسیده بود کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد :“تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم […]
دی ۱۰, ۱۳۹۸
دارو_سم_مهربانی_محبت_مادرشوهر

داروی محبت!

دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث میکردند. عاقبت […]
دی ۶, ۱۳۹۸
خانه_نجار_پیرمرد_زندگی

این داستان ماست

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار […]
دی ۴, ۱۳۹۸
اسب_سفر_مرد_مریض_دنیا

اسبی برای سفر

پیرمردی ‏ مى‏ خواست به زیارت برود اما وسیله‌‏ی برای رفتن نداشت. .. به هر حال یکی از دوستان او، اسبی برایش آورد تا بتواند با […]
دی ۲, ۱۳۹۸
پرنده_بال_پریدن_امام علی علیه السلام

بالهای پریدن

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی […]
آذر ۳۰, ۱۳۹۸
کودک_پارک_بازی_خدا

بازی کودکانه

مادری چند فرزند داشت،درحالی که به کارهای خانه رسیدگی میکرد با اسباب بازی و شیرینی،کودکان خود را سرگرم نگه میداشت. کودکان مدتی شاد بودند،اما ناگهان مادرشان را به یاد […]
آذر ۳۰, ۱۳۹۸
میوه_سرما_کمک_مستحق

شب چله

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی […]
آذر ۲۹, ۱۳۹۸
پیرمرد_نابینا_کمک_مهربانی

پیرمرد و دخترک

پیرمرد از دخترک کوچک پرسید: – غمگینی؟  – نه. – مطمئنی؟  – نه. – چرا گریه می کنی؟ – دوستام منو دوست ندارن. – چرا؟  – […]
آذر ۲۶, ۱۳۹۸
گل فروش_مهربان_کمک_خشم

فرشته کوچک مهربان

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا […]