بسمه تعالی
السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان
عجل الله تعالی فرجک الشریف

منقول از کتاب «مستطرف» ابشیهی است که: مردی عباس نام از ملازمان و افسران مأمون نقل کرد که: روزی وارد بغداد شدم و به خدمت مأمون رسیدم. دیدم در مقابل او مردی نشسته (است) و با زنجیر او را محکم بسته اند. مأمون به من متوجه شد، و گفت:
این مرد را ببر (و) با کمال مواظبت تا فردا محافظت کن و اول صبح او را به نزد من حاضر کن.
عباس گوید: من به ملازمان خود گفتم او را به منزل شخص من بردند و خودم او را محافظت می کردم. حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که از او سؤالاتی بنمایم.
گفتم: تو اهل کجا هستی؟
گفت: از دمشق شام.
گفتم: در کدام محله ای سکونت داشتی؟
گفت: فلان محله.
عباس گفت: فلان شخصی را می شناسی؟ (و اسم او را ذکر کرد).
آن مرد گفت: شما از کجا او را می شناسی؟
عباس گفت: او را با من قضیه ای است.
آن مرد گفت: تا آن قضیه را نگویی جواب نخواهم داد.
عباس گفت: قضیه من این است که من وقتی فرمانده دمشق بودم تا این که اهالی آن شورش کردند و بر دولت یاغی شدند و تمام فرماندهان فرار کردند. من در کوچه های دمشق با کمال ترس و خوف پناهگاهی برای خود جستجو می کردم. به ناگاه دیدم شورشیان مرا تعقیب کردند. چون دیدم با خطری بزرگ روبه رو شدم ناچار پا به فرار نهادم. آن ها مرا گم کردند. رسیدم به در خانه همین مرد که حال او را از تو سؤال کردم. دیدم بر درخانه نشسته است. گفتم: مرا پناه دهد که شورشیان مرا تعقیب کردند. گفت: بسم الله، وارد خانه شود.
او مرا داخل صندوقخانه خود کرد که زن او نیز در آن جا بود. در آن حال جمعی از شورشیان داخل خانه شدند. گفتند: آن مرد فراری اینجاست؟
آن مرد گفت: اینجا نیست؟ و اگر باور ندارید خانه را تفتیش کنید. و چون خانه را تفتیش کردند و پیدا نکردند، آمدند طرف صندوقخانه.
گفتند: باید در این جا باشد.
زن او با صدای بلند فریاد زد که: وارد اینجا نشوید که من سر برهنه هستم. جماعت شورشیان ناامید شدند و برگشتند.
من مدت چهار ماه با کمال احترام در آن جا ماندم. ابدا از اسم من و فامیل من سؤال نکردند، تا این که شهر آرامش پیدا کرد. این وقت من رخصت گرفتم که بروم از خانه و خدم خود خبری بگیرم.
آن مرد گفت: اجازه نمی دهم تا قسم یاد کنی دوباره به این جا برگردی. و من قسم یاد کردم و بیرون رفتم. و چون از غلامان خود خبری نیافتم، به خانه آن مرد مراجعت کردم.
گفت: حالا چه اراده داری؟
گفتم: میل دارم که به بغداد بروم.
گفت: قافله بعد از سه روز حرکت می کند.
بعد دیدم به خادم خود می گوید: فلان اسب را آماده سفر کن. خیال کردم که او قصد مسافرتی دارد، ولی چون وقت خروج قافله شد پیش من آمد و به من گفت: فلانی، زود باش که به قافله برسی و عقب نمانی.
و من در حالی که در فکر خرجی راه بودم از جای خود حرکت کردم. ناگهان دیدم آن مرد با همسر خود ایستاده و یک بقچه ای از عالیترین لباس ها به من داد. و شمشیری و کمربندی بر کمر من بستند. و دو صندوق بر پشت استری بار کردند و نسخه اشیایی که در صندوق ها بود به من دادند که در توی آن پنج هزار درهم بود، با اشیاء دیگر. و آن اسبی را که با تمام لوازم سفر آماده کرده بودند حاضر نمود. و به من گفت: بسم الله، سوار شو، و این غلام سیاه نیز خدمت شما می کند. و شروع کردند از من عذرخواهی کردن.
حالا من از آن مرد می پرسم. و از کثرت اشتغال فرصت پیدا نکرده ام کسی را به دمشق بفرستم تا از او خبری بیاورد و من به او خدمتی بنمایم و اظهار اخلاصی به او کرده باشم.
آن مرد چون این قصه را بشنید گفت: خدا همان مرد را بدون زحمت به تو رسانید. من همان مرد هستم و به سبب گرفتاری هایی که به من وارد گردید وضع مرا تغییر داده، از این جهت مرا نشناختی. و جزئیات قضیه را که من فراموش کرده بودم نقل کرد.
عباس چون یقین کرد که همان مرد است و کاملا او را شناخت، بی اختیار از جای برخاست و زنجیر از دست و گردن او برداشت و سر و صورت او را چند بوسه که حاکی از مهربانی فوق العاده بود بزد. و گفت: ای برادر عزیز، سبب گرفتاری تو چیست؟
گفت: شورشی در دمشق مثل سابق رخ داد، و به من منسوب شد و من جزء مجرمین و محرکین آن شورش قلمداد شدم و مرا بعد از کتک کاری مفصل به این حالت که دیدی به بغداد فرستادند و قطعا مأمون مرا خواهد کشت. و بعضی از غلامان من با من آمدند، و در فلان محله رحل اقامت انداخته اند تا خبر مرا به دمشق برسانند. اگر شما مرحمت بفرمایید و آن غلام را حاضر بنمایی که من وصیت خود را به آن غلام بنمایم، تو به من پاداش کرده ای و عوض داده ای.
عباس بعد از این که زنجیرهای او را باز کرد، غلام او را حاضر نمود وقتی چشم آن مرد به غلام خود افتاد در حالی که گریه گلوگیر او شده بودند وصیت می نمود.
عباس ده اسب و ده صندوق و ده هزار درهم و پنج هزار دینار با سایر لوازمات سفر آماده کرد و به معاون خود گفت: این مرد را تا حدود انبار مشایعت بنما و برگرد.
آن مرد گفت: ابدا نخواهم رفت، زیرا تقصیر من پیش مأمون خیلی مهم است و اگر تو عذر بیاوری که او فرار کرده البته در خطر واقع خواهی شد، و بالاخره مرا هم دوباره پیدا خواهند کرد و به بدترین صورتی به قتل خواهند رسانید. و من از بغداد بیرون نمی روم تا خبر تو را بدانم. و اگر به احضار من محتاج شدی حاضر شوم.
عباس رو به طرف معاون خود کرد و گفت: حالا که قضیه به این جا رسید، او را به محلی که خودش می خواهد ببر. من فردا به نزد مأمون می روم؛ اگر به سلامت ماندم به او خبر می دهم، و اگر کشته شدم او را با جان خود حمایت کرده ام؛ چنان که او مرا با جان خود حمایت نمود. ولی تو را به خدا قسم می دهم، که او را صحیحا سالما به وطن خود برسانی.
معاون به فرموده عمل نمود و او را به آن محلی که خودش می گفت انتقال داد.
و چون صبح شد، هنوز عباس از نماز صبح فارغ نشده بود که مأمور مأمون وارد شد و گفت: مأمون می گوید که آن مرد را حاضر کنید.
عباس می گوید: در حالی که کفن خود را زیر لباس های خود پوشیدم و حنوط را بر خود پاشیدم، به نزد مأمون رفتم. تا مرا دید، گفت: پس آن مرد را چرا نیاوردی؟ به خدا قسم اگر بگویی فرار کرده، گردنت را می زنم.
گفتم: یا امیرالمؤمنین، فرار نکرده. اجازه دهید من سرگذشت خود را با این مرد به عرض برسانم.
گفت: بگو.
عباس می گوید: من قصه خود را تا به آخر رسانیدم، و به او فهماندم که می خواهم مکافات خوبی های او را بنمایم و گفتم: اکنون کفن پوشیده ام و حنوط کرده ام؛ اگر مرا عفو بنمایید، من مکافات او را کرده ام و اگر مرا بکشی با جان خود او را نگاه داشته ام.
مأمون چون این قصه را بشنید، گفت: ای وای بر تو! او به تو احسان کرده در حالی که تو را نشناخته، و تو به او احسان کرده ای بعد از شناختن. چرا به من خبر ندادی تا عوض تو به او احسان کنم؟
گفتم: ایهاالأمیر، او الان در بغداد است، و قسم یاد کرده است که به جایی نرود تا سلامتی مرا بفهمد و اگر محتاج باشم به حضور او، حاضر شود.
مأمون گفت: سبحان الله! این منت او از اولی بزرگتر است. برو زود او را حاضر کن. و قلب او را شاد نما و ترس او را زایل کن تا احسان ما در حق او جاری شود.
عباس می گوید: من به خدمت آن مرد رفتم، و او را بشارت دادم و خاطر جمع نمودم و گفتار مأمون را به خدمت او رسانیدم و او را برداشتم و با هم به نزد مأمون آمدیم. چون به خدمت رسیدیم، او را به نزدیک خود جای داد و با صحبت های جذاب سرگرم نمود، تا این که طعام حاضر شد. و با او طعام خورده، و ولایت دمشق را به او عرضه داشت. او قبول نکرد.
پس مأمون ده هزار دینار، و ده برده، و ده اسب، و ده فیل به او عطا نمود و از اخراج نیز او را عفو کرد و به او سپرد که ما را با نامه خود مسرور بنما. و هر وقت نامه او می رسد به من می گفت که: این نامه رفیق تو است.

 

 

داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن

نویسنده : معصومه بیگم آزرمی

بازدیدها: ۳۱

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (هنوز به این مطلب امتیازی داده نشده)
Loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 − 3 =