اشرفی طلا - مادر متوکل - خیرات - سادات - حکایت

در کتاب فضائل السادات از ابن جوزی و او از جد خویش ابوالفرج نقل می کند که ابن الخضیب گفت من نویسنده مادر متوکل بودم. روزی در دفتر کار او نشسته بودم خادم کوچکی آمد و کیسه ای محتوی هزار اشرفی به من داد گفت خانم مادر متوکل می گوید این پول از حلال ترین اموال من است بین مستمندان و بینوایان تقسیم کن. از دوستان خود درخواست کردم که بینوایان را معرفی کنند آنها عده ای را نشان دادند و سیصد اشرفی را بین آنها تقسیم کردم. بقیه پیش من ماند. پاسی از شب گذشت کسی در خانه را زد؛ درب را باز کردم و از کارش پرسیدم.
گفت مردی از ساداتم و احتیاج دارم. یک دانه از همان اشرفی را به او دادم چون وارد خانه شدم. زنم پرسید زننده در که بود؟ گفتم مردی سید بود مقداری خوراکی می خواست من به او یک دانه اشرفی دادم. زنم همین که این حرف را شنید شروع به گریه کرد و گفت خجالت نکشیدی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که از فرزندان او به در خانه تو بیایند و یک اشرفی به او بدهی با اینکه می دانی پریشان حال است اینک با عجله خود را به او برسان و باقیمانده آن پول را به او بده.
من از گفته او حرکت کردم و خود را به او رسانده هر چه اشرفی بود با کیسه به او دادم ولی بعد از برگشتن پشیمان شدم که اگر متوکل بفهمد مرا خواهد کشت و از ترس خواب از چشمم رفت. زنم گفت به خدا توکل کن جده آن سید حافظ تو است.
در این موقع در را زندند وحشتم افزون شد. وقتی در را باز کردم عده ای غلامان را دیدیم که با مشعلهای افروخته می گویند بانو مادر متوکل شما را خواسته. با هزاران بیمه از منزل به همراه آنها خارج شدم و همی پیک پشت سر هم می رسید و می گفتند عجله کنید مادر متوکل منتظر است.
پشت پرده که رسیدم صدای مادر متوکل بلند شد که ای احمد بن خضیب خداوند تو و زنت را پاداش نیکو عنایت کند. پرسیدم مگر از ما چه خدمتی سر زده است؟ گفت نمی دانم همین که به خواب رفتم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که گفت خداوند تو و زن احمد بن خضیب را پاداش نیکو لطف کند اینک بگو چه کرده ای؟
من داستان مرد علوی را به او گفتم. مادر متوکل شاد شد دستور داد همان ساعت معادل صد هزار درهم پول و جامه به من دادند و گفت این مقدار از زوجه ات و مقداری را هم به من تخصیص داد.
آنها را گرفتم و به در خانه مرد علوی آمدم همین که در را زدم صدای سید از درون خانه بلند شد که: آنچه همراه داری بیاور ای احمد بن خضیب و با حال گریه بیرون آمد. سوال کردم از کجا دانستی که پشت در منم و چرا گریه می کنی؟ گفت وقتی اشرفیها را از تو گرفتم، وارد خانه که شدم زوجه ام پرسید اینها چیست؟ من جریان را شرح دادم. گفت سزاوار است حرکت کنیم و نماز بخوانیم و بعد برای زن احمد بن خضیب دعا کنیم. نماز خوانده و دعا کردیم همین که به خواب رفتم در عالم خواب جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم فرمود شما شکر این نعمت را کردید اکنون برایتان عطای دیگری همان شخص اول می آورد از او بپذیرید از اینرو من منتظر شما بودم.

ریاحین الشریعه، ج ۲، ص ۱۳۹.

بازدیدها: ۲۸

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (هنوز به این مطلب امتیازی داده نشده)
Loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده − 11 =