بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی

عجل الله تعالی فرجه الشریف

عبدالله جعفر کریم النفس عصر خود بود آن قدر در بخشش بلندنظر بود که به او می گفتند در احسان به دیگران افراط می کنی روزی برای سرکشی به باغش به راه افتاد نیمه راه در هوای گرم به نخلستانی سرسبز رسید تصمیم گرفت چند ساعتی در آن جا استراحت کند از غلام سیاهی که باغبان آن باغ بود اجازه گرفت و در نقطه ای نشست، ظهر شد و غلام بسته ای را در نزدیکی جعفر آورد و روی زمین نشست و آن را باز کرد سه قرص نان در آن بود هنوز لقمه ای نخورده بود که سگی وارد باغ شد و مقابل غلام ایستاد با نگاهش تقاضای نان کرد غلام یک قرص نان به او داد و سگ با حرص آن را بلعید و دوباره متوجّه غلام شد غلام قرص دوم و سوم را به سگ داد و خودش چیزی نخورد عبدالله پرسید غذای دیگری داری گفت: نه گفت: پس چرا سگ را بر خود مقدم داشتی غلام گفت آبادی ما سگ ندارد پس این سگ از راه دور آمده و سخت گرسنه است و برای من رد کردن و محروم کردن او گران بود امروز گرسنه می مانم تا فردا که سه قرص نان برسد جوانمردی غلام باعث تعجب عبدالله شد و گفت این غلام از من به مراتب در احسان بیشتر است و مصمّم شد او را تشویق کند. فرستاد صاحب باغ آمد و عبدالله آن باغ و غلام او را خرید سپس غلام را در راه خدا آزاد کرد و باغ را هم به غلام بخشید. جالب آن که غلام گفت من هم باغ را در راه خدا و برای رفاه و استفاده مردم قرار دادم.

منابع: 

شرح دعای مکارم الاخلاق-فلسفی،ص ۳۰۹

بازدیدها: ۶۱

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (هنوز به این مطلب امتیازی داده نشده)
Loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 + 19 =