بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی

عجل الله تعالی فرجه الشریف

حاتم را پرسیدند که هرگز از خود، کریم تری دیدی؟ گفت: بلی. روزی در خانه ی غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده سر گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند را کشت و پخت و پیش من آورد و مرا قطعه ای از وی خوش آمد. بخوردم و گفتم: والله این بسی خوش بود! آن غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند[ان] را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد؛ من از آن آگاه نی. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه، خونِ بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟ گفتند که: « وی همه ی گوسفند خود را کشت». وی را ملامت کردم که: چرا چنین کردی! گفت: « سبحان الله تو را خوش آید چیزی که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؛ این، زشت سیرتی باشد در میان عرب». پس حاتم را پرسیدند که تو در مقابله ی آن چه دادی؟ گفت:« سیصد شترِ سرخ موی و پانصد گوسفند». گفتند: «تو کریم تر باشی». گفت:«هیهات! وی هرچه داشت و من از آنچه داشتم از بسیار، اندکی بیش ندادم». 

چون گدایی که نیم نان دارد 
به تمامی دهد ز خانه ی خویش
بیشتر زان بود که شاهِ جهان
بدهد نیمی از خزانه ی خویش.

منابع: 

بهارستان،عبدالرحمان جامی،ص۷۵

بازدیدها: ۶۱

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (1 رای, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 − پانزده =