پادشاه-عهد-فقرا-خزانه-حکایت

مولی حسین واعظ کاشفی در اخلاق محسنی می نویسد: یکی از پادشاهان را پیش آمد دشواری روی داد و با خدا عهد کرد که اگر کار من به نیکی پایان پذیرد هر چه پول موجودی در خزینه داشتم به مستمندان و بینوایان می دهم. خداوند بزودی خواسته او را برآورد. پادشاه تصمیم گرفت به پیمان خود وفا کند. خزینه دار را خواست. دستور داد موجودی را حساب کند. بعد از بررسی معلوم شد مقدار زیادی پول موجود است. امراء دولت گفتند این همه مال را به مستمندان نمی توان پرداخت زیرا مملکت از نظر مالی آشفته خواهد شد و اداره لشگر احتیاج به این پول دارد. شاه گفت من عهد کرده ام و خلاف آن نمی کنم.
گفتند علماء استدلال به ظاهر آیه والعاملین علیها می کنند و می گویند لشگریان خود کسانی هستند که خراج جمع می کنند و خود ایشان بنابر این آیه یک دسته از مستحقین می باشند.
پادشاه از این سخن در اندیشه شد، پیوسته برای آشکار شدن تکلیف خود فکر می کرد. روزی کنار غرفه ای نشسته بود، ژولیده ای شبیه دیوانگان از راه می گذشت. پادشاه او را خواست و جریان پیمان را با او صحبت کرد که علما لشگریان را جزء مستمندان می دانند نظر تو چیست. گفت اگر شهریار در موقع انعقاد پیمان سپاهیان را از خاطر گذرانده باشند صحیح است و الا به آنها نمی توان داد. شاه گفت در موقع عهد فقط به یاد مستمندان و بیچارگان بودم. یکی از امراء گفت ای دیوانه مال بسیار است و سپاهیان هم بی برگ و نوایند. ژولیده روی از او برگردانید به شاه گفت با آن کسی که پیمان بسته ای اگر دیگر کاری نداری وفا نکن ولی چنانچه به او احتیاج داری به عهد خویش وفا کن. پادشاه از این جمله چنان تحت تأثیر واقع شد که اشک از دیدگان فرو ریخت و همان دم دستور داد اموال را بین فقرا تقسیم کنند.

بازدیدها: 18

امتیاز شما به این مطلب

بد نیستقابله قبولهموافقمخوبهعالیه (هنوز به این مطلب امتیازی داده نشده)
Loading...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفده − چهار =